سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
.
تاریخ : شنبه 95/2/11 | 2:48 عصر | نویسنده : رسول سلیمانی فارسانی

ای آنکه هر که به درگاهت دعا کند اجابت می کنی...
 ای آنکه هر کس اطاعتت کند او را دوست می داری...
ای آنکه هر که را دوست داری به او نزدیک هستی...
ای آنکه هر کس از تو محافظت طلبد، او را حفظ و مراقبت می کنی...
ای آنکه در حق کسی که به تو امیدوار است، کرم میفرمایی...
ای آنکه درباره کسی که نافرمانیت کند، حلم می کنی...
ای آنکه در عین عظمت و بزرگی، رئوف و مهربانی...
ای آنکه در انجام حکمتت بزرگواری...
ای آنکه لطف و احسانت قدیم است...
ای آنکه به هرکس اراده و اشتیاق تو دارد، آگاهی...
ای خدایی که جز تو خدایی نیست...
به تو پناه آوردم...     به تو پناه آوردم...
                             ...ما را از آتش قهرت آزاد کن ای پروردگار من...




تاریخ : شنبه 95/2/11 | 2:45 عصر | نویسنده : رسول سلیمانی فارسانی

kelk662577@gmail.com




تاریخ : شنبه 95/2/11 | 2:43 عصر | نویسنده : رسول سلیمانی فارسانی

خدایا….


دستانم را زده ام زیر چانه ام


مات ومبهوت نگاهت میکنم


طلبکار نیستم


فقط مشتاقم بدانم


ته قصه چه میکنی؟


بامن…


خداوندا

خسته ام از فصل سرد گناه

و دلتنگ روزهای پاکم

بارانی بفرست

چتر گناه را دور انداخته ام
...

چرا که می دانم…

می دانم که طوفان های گناه  چه ها در سرزمین دلم خواهند کرد …

و من …

در برابرشان جز نگریستن چاره ای ندارم...


دلم کـــــــــــمی خدا میخواد…

کمی سکـــــــــــوت­…

کمی دل بریدن میخواد…

کمی اشک…

کمی بهت…

کمی آغوش آسمانی کمی دور شدن از این آدمها…!

کمی رسیدن به خدا…

09198240458




تاریخ : شنبه 95/2/11 | 2:41 عصر | نویسنده : رسول سلیمانی فارسانی

خدایا قلبم از آن توست...

وقتی در تحسین ، آفرینش ، این تن خاکی ، فرمودی :"فتبارک الله احسن الخالقین " یقین دارم که قلبی که در سینه ی این مخلوقت آفریدی ،            پاره ای از روح مقدس و پاک خودت بود و مصداقی از  صفات رحمان و رحیم خود را در آن جای دادی که این چنین به این مخلوقت احسنت و تبارک گفتی!

آری ، آفرینش وجودی با خاک ، شایسته ی تحسینی اینچنین از سوی معبودی به عظمت تو نبود و آن تحسین و تبارک ، به آفرینش قلبی  بود که از آن تو بود  و برای پیمودن مسیری آمده بود که رضای تو در آن مسیر  نقش بسته بود.

خدایا ، قلبم را مامن تمامی خوبیها و زیبایی ها قرار دادی و نیک می دانم که جایگاهی است برای نشان دادن ذره ای از عظمت مهربانی هایت .

وقتی به اوج رحمت تو می نگرم ، وقتی لطف بیکرانت را به ذره ذره ی این عالم هستی مشاهده می کنم ، وقتی در هر گوشه ای ، جنبده ای را می بینم که به لطف صنع و مهربانی تو در عالم خودش روزگار می گذراند ، فقط آه می کشم  که نتوانستم ، پاسخ خوبی به تبارک تو به این قلبی که برایم آفریدی بدهم.

قلب من هم می تواند ، همانند دیگر مخلوقاتت ، در راستای گسترش و تعالی مهربانی و رحمت تو گامی بردارد ، قلب من هم می تواند همانند برگهای خشکیده گیاهانی که برای آشیانه سازی پرندگان آفریدی ، آشیانه دلهای خسته و غم گرفته بندگانت باشد.

قلب من هم اگر چه سنگ باشد می توانند مثل آن تخته سنگی که آغوش بر جریان مهربان آب نهاده و بستر رودخانه ای گوارا و حیات بخش شده ، بستری باشد برای حرکت امید بندگانت...   می خواهم قلبم ، فقط برای تو زنده باشد.

خدایا...

بارها شنیده ام که : القلب حرم الله ولا تسکن حرم الله غیر الله.قلب انسان ، حریم خداست و حریم خدا جز با حضور خدا آرام نمی گیرد.

و یقین دارم که حضور تو در قلبم ، چیزی جز ، عنایت و توجه به بندگانت نیست.قلبی که برای بندگان خدا در حرکت باشد ، انگار برای خدا در حرکت است.

 مهربان من ، آنگاه که ندای در دادی ، یا ملائکه ، اسجدوا ، لادم ... و تمامی ملائکه آسمان و زمین را به سجده بر این تن خاکی انسان امر کردی ، یقین دارم که امر به سجودت ، امر به سجود قلبی بود که مامن خودت بود ، وگرنه سجده بر تن خاکی مصداقی از شرک و بت برستی است و تو   به بت پرستی و سجده بر مجسمه خاکی امر نمی کنی .

سجده ملائکه بر تن خاکی انسان ، سجده بر روح مهربانی و رحمت تو بود که در قلب انسان دمیده شده بود ، سجده بر قلبی بود که از جانب تو  برای حضور تو آفریده شده بود.

قلبم ، ظرف بندگی توست ، ظرف صبر و استقامت برای ماندن در مسیری که تو برایش تعیین کرده ای و شیطان ، که از امر سجده تو بر این تن خاکی تمرد کرد ، از قلبی می هراسید که بندگی و عشق به تو در آن جای می گرفت.

شیطان از قلبی می ترسید که مامن حضور مهربانی و عطوفت تو بود و شیطان از آن روز به عزت و جلال تو قسم خود که در گشودن دروازه های این قلب به روی پلیدی و فساد همه توان خود را به کار می گیرد...فبعزتک لاغوینهم اجمعین...

و سالهای سال است ، که دروازه های قلب این انسان خاکی ، لحظه به لحظه آماج تیرهای سهمگین اماره ی شیطانی ابلیس است و شیطان تاوان سجده نکردنش بر این قلب مقدس را با گشودن دروازه هایش به روی گناهان ، جبران می کند.

قلبی که باید ، حریم خدا باشد ، قلبی که باید ، سرمایه های بندگی و عبودیت در آن جای گیرد.

خدایا ، قلبم از آن توست ، لحظه ای به من وامگذارش، که من تاب جلوگیری از حضور شیطان در او را ندارم .

خدایا ، قلب من و قلب همه انسانها از آن توست...قلب انسانهایی که تو آفریدی.

و امر کردی که باید قلبهایشان را پاس داریم و احترام کنیم .

و امر کردی که شکستن قلب انسانی به مثابه توهین به حرم خداوندی است .

و چه زیبا امر کردی که به برکت این امر و نهی تو ، حریم انسانها محترم خواهد ماند و قلبهای انسانها ستودنی .

خدایا ، قلبم از آن توست ... جز خودت اجازه ورود بر همه را ببند.

09198240458




تاریخ : شنبه 95/2/11 | 2:37 عصر | نویسنده : رسول سلیمانی فارسانی

و شاید نیم نگاهی ، در غروبی دلنشین ، مسیر شاپرکها را آنچنان رقم زد که خودشان هم هنوز سرمست ، این توفیقند!

دلی آکنده از امید داشتند ، ولی بالی زخمی ، که توان پروازشان نبود ، و نای پیمودن به شماره افتاده بود...

بال گشودند ، بالی زخمی و تمنایی پر صلابت ...

و شاید تنها با قطراتی از اشک ، لبهای زخمی و سینه ی مجروحشان ، تسکینی می گرفت به بلندای یک دشت حسرت و امید!

و شاید در آن غروب پر ابر ، آسمان هم لبخندی می زد ، بر چهره ی غم گرفته ی آن شاپرکهای متبسم ...!

و صلابتی که بوی امید می داد ، و تمنایی که بوی رسیدن می داد و  لب گزیدنی که بوی تبسم می داد...!

یک دنیا خواهش و یک آسمان امید ، و دستان مهربانی که هیچ گاه سایه محبتش کمرنگ نشده بود...!

و شاپرکانی که سرمست تر از همیشه ، غروب را بدرقه می کنند و چشم انتظار سوسوی ستاره های شب دلتنگی اند...!

و بزمی از عاطفه ها ، که در آن تاریکی دوست داشتنی ، برپاست ، شادی و طرب ، زمزمه ی طلوعی دیگر را نوید می دهد...!

و در عمق این شب های پر از نشاط ، دلتنگی همیشگی ، خط ابری امتداد افق را بارانی تر می کند و باز هم یک دنیا  خواهش و یک آسمان امید است که ابرها را نوازشی دوباره می دهد...!

و شبی به بلندای نوازشهای بی کران آسمان امید ، که سر سازگاری با آمدن طلوع ندارد...!

گلایه دارد از درد مندی ستاره های غبار گرفته ...!

و شادی های دستهای مهربان را زیر سایه ی بزم بی رونق آن عاطفه ها تقسیم می کند ... !

و هنوز شاپرکها ، سرمست این توفیقند...!!!




تاریخ : شنبه 95/2/11 | 2:35 عصر | نویسنده : رسول سلیمانی فارسانی

می شنوم ، صدایت را ... از عمق جاده های بی قراریم و از تودر توهای سرد ترین آه وجودم...

و نفس نفس زدنهای قلبی رنجور ، در تکاپوی روزنه ای تا آنسوی شعله هایی که روزگاریست ، می سوزاند ، بی مهابا...

می سوزاند ، خاکسترمی کند زیر خروارها غرور و دلتنگی ...

و شاید آهی ، حسرتی و سوز نگاهی ، غرور و دلتنگی در یک قاب را به نیشخندی مهمان کند...

 

 

حرف به حرف این روزها را باید از سر دلتنگی معنا کرد نه از سرور سایه های زیر ابر ، که ابری ترین آسمان هم گاهی ، به شوق قطره ی شبنمی ، بغض می کند و نفسش بند می آید...

وقتی بهار هم باطراوت آفتابی اش ، شکوفه های خسته ی این باغچه ی سر به مهر را شکوفا نکند ، آتش سوزان سینه ای سوخته ، دامن دلی را خواهد گرفت که سکوتی غمبار را برای داغ نهادن بر همه ی آشفتگی های رویاهایش برای خود تا سحرگاههان زمزمه می کند...

و چرخ همان چرخ است و تاب در عین بی تابی ... و آوای کودکی که به سرد وگرم روزگار نیشخند می زند ، چرخ چرخ عباسی ، خدا منو نندازی...

و غافل از اینکه ، این چرخ را تا خدا بچرخاند ، می چرد و تا خدا بخواهد استوار میماند بر آن...

و اشکی که هنوز ، نمی خواهد معنای بودنش را برای گونه ای که از سیلی روزگار سرخ و آفتابی است ، مرور کند...

دانه های بهاری ترین باران ها و شبنم بی فروغ ترین غروب این وجود غم گرفته را باید از دسترس دوست داشتنی ترین شاپرکها هم به دور داشت که شاید ، آبی شود بر آتش شکوه و عظمت  دنیایی به وسعت یک روزگار آفتابی...

و بازهم موجهای سهمگین ، افکاری طوفان زده ، که نه لنگرگاهی می شناسند و نه ستونهای سنگی ساحلی به وسعت یک دشت پر از یاس را می فهمند و نه سر قرار دارند با آوای بی رمق قناری های زرد و دلشکسته ی آن تک قفسی که طاقچه ی خاک گرفته آهی را به بودنش دلخوش کرده است...

و شاید سنگی ، به سیاهی غفلت و فراموشی باید یافت ... تا به آن بخورد ، سری که سودای باران دارد ، سری که آرزوی  نفس کشیدن در هوای دلش را دارد و سری که بر باد خواهد داد کوله بار حسرتش را در ساده ترین بازی روزگار...

و همچنان ،  لکه ابری که سیاه و کبود از قضاوتهای بی مهابای سحرگاهانی سرخ فام ، بی رمق به این سوی و آن سوی آسمان آبی بی ستاره خود را می رقصاند ، به دنبال بزمی از غوک های  چشم بسته ای است که آسایش را برای لحظه ای هم که شده از آنها بگیرد و به آفتاب بدهد...!!!

و دست مانده است بر روی دست ... به نشانه ی گذر روزگاری که گذشتنش به شعله ای بیشتر ماند که می سوزاند و خاکستر می کند...

عکس عاشقانه ,عکس متحرک عاشقانه ,عکس عاشقانه و متحرک




تاریخ : دوشنبه 95/1/30 | 9:52 صبح | نویسنده : رسول سلیمانی فارسانی

kelk662577@gmail.com

خوشا به بختِ بلنـــــدم که در کنار منی
تو هم قرار منی هم تو بی‌قــــرار منی

گذشت فصل زمستان گذشت سردی و سوز
بیا ورق بزن این فصــــل را، بهـــــار منی

به روزهای جدایی دو حالت است فقط
در انتظار تـــــــواَم یا در انتظـــار منی

“خوش است خلوت اگر یار یار من باشد”
خوش است چون که شب و روز در کنار منی

بمان که عشق به حالِ من و تو غبطه خورَد
بمان که یار تواَم، عشق کن که یار منی

بمان که مثل غـــزل‌های عاشقانه‌ی من
پر از لطافتِ محضی و گوشــــــوار منی

من “ابتهـــــاج”‌ترین شاعــــر زمانِ تواَم
تو عاشقانه ترین شعـــــر روزگـــار منی




تاریخ : دوشنبه 95/1/30 | 9:49 صبح | نویسنده : رسول سلیمانی فارسانی

kelk662577@gmail.com

هر چه کردم که فراموش کنم آه نشد

رفتم از خاطر و ، دلتنگِ دلم گاه نشد

 

او که با عشق به آغوشِ دلم آمده بود

تکیه بر عقل زد و ، همنفسِ راه نشد

 

گفت اندیشه ی او با من و با من شدن است

کلبه ام آه ، ولی روشن از آن ماه نشد

 

آنکه مست آمد و دستی به دل ما زد و رفت

هیمه بر آتشِ ما ریخت و همراه نشد

 

من حسودم به هر آنکس که نگاری بیند

سهمم از عشق به اندازه ی یک کاه نشد

 

دفترم پُر شده از بغض ، چه باید بکنم ؟

هر چه کردم که فراموش کنم ، آه نشد




تاریخ : دوشنبه 95/1/30 | 9:44 صبح | نویسنده : رسول سلیمانی فارسانی

kelk662577@gmail.com

آه ای همدم دیرینه مرا یادت هست

ذره ای از من و آن خاطره ها یادت هست

بچگی های گره خورده به خاموشی ذهن

من همانم پسر سر به هوا یادت هست

کودک فتنه گر کوی قدیمی، آری ...

او که بیش از همه میخواست تو را یادت هست؟

آن که در منچ کمی دور اضافی میزد

تا که بازی برسد دست شما یادت هست؟

سنگ یا کاغذ و قیچی، به گواهی آید

کاغذم باخت به سنگ تو چرا؟ یادت هست

عهد ما در همه خاطره هایت پیداست

عهد اینکه نشوم از تو جدا، یادت هست

پسر کوچک همسایه به من میخندید

روز آخر وسط کوچه ی ما یادت هست

من چه مأیوس در آن لحظه نگاهت کردم

راستی، وعده ما بود کجا ... یادت هست ؟




تاریخ : دوشنبه 95/1/30 | 9:41 صبح | نویسنده : رسول سلیمانی فارسانی

kelk662577@gmail.com

من تشنه ام تشنه، تو عین آب می فهمی عزیزم؟!

 

دور از تو می میرم مرا دریاب می فهمی عزیزم؟!

 
بعد تو لحن کوچه، در، دیوار بوی طعنه دارد

 

اسباب بازی ها و حتا تاب... می فهمی عزیزم؟!

 
یک بار دیگر دل به دریای جنون...شب را تماما

 

با بوسه و آغوش در مهتاب... می فهمی عزیزم؟!

 
مردم چه می فهمند چشمانت... و  می پرسند از هم:

 

دیوانه و این شعرهای ناب؟! می فهمی عزیزم


بعد تو لابد مرده ام اما نمی دانم خودم هم

 

ای کاش خوابی بود این ها خواب! می فهمی عزیزم؟!



       

  • paper | ویندوز سون | آنکولوژی